مردم در مقابل پیلاطوس درخواست اعدام عیسی ﵇ را میکنند
پیلاطوس به عساکر خود امر کرد که عیسی ﵇ را ببرند و با شلاق بزنند.
عساکر نیز عیسی ﵇ را برای شلاق زدن بردند. از بته های خاردار تاجی را ساختند و به سر وی ﵇ گذاشتند. سپس یک چپن به رنگ جگری شاهی را به او پوشاندند. به طور تمسخر آمیز برایش گفتند: سلام، سلطان بنی اسرائیل! و روی مبارکش را سیلی کاری کردند.
پیلاطوس یک بار دیگر نزد بزرگان بنی اسرائیل برآمد و گفت: من عیسی را نزد شما خواهم آورد، ولی به یاد داشته باشید، که در وی هیچ جرمی پیدا نکرده ام.
عیسی ﵇ بیرون آورده شد. بر سرش تاج بته های خاردار و بر تنش چپن جگری شاهی بود. پیلاطوس به مردم گفت: این است آن مرد.
امامان بزرگ بنی اسرائیل و افراد شان که عیسی ﵇ را دیدند، صدا کردند: بر صلیب آویزانش کنید! بالای صلیب اعدامش کنید!
پیلاطوس برای شان گفت: خود تان بر صلیب آویزانش کنید! من در وی کدام جرمی پیدا نکردم.
بزرگان بنی اسرائیل در جواب گفتند: از نظر شریعت ما این شخص باید اعدام شود، چون ادعا کرده است، که من نازدانۀ خاص خداوند ﷻ هستم.
پیلاطوس که این حرف را شنید، بیشتر ترسید. عیسی ﵇ را دوباره داخل برد و از وی پرسید: آخر تو از کجا هستی؟
ولی عیسی ﵇ جواب نداد.
پیلاطوس گفت: تو چرا خاموش هستی؟ آیا برایت معلوم نیست، من اختیار این را دارم که آزادت کنم و یا بر صلیب اعدامت کنم؟
عیسی ﵇ فرمود: اگر برای شما ﷲ ﷻ اختیار نمیداد، پس هیچ اختیاری نمیداشتید. به این خاطر، نسبت به شما گنهکار بزرگ آن است، که مرا به دست تان داده است.
پیلاطوس باز هم کوشش کرد، که بزرگان بنی اسرائیل را قانع کند که آزادی عیسی ﵇ را بخواهند، ولی آنها چیغ میزدند: اگر این شخص را آزاد کردید، پس دوست امپراتور روم نیستید! چون اگر کسی خود را سلطان خطاب کند، معنایش این است که بر خلاف امپراتور روم بغاوت کرده است.
پیلاطوس که این حرف آنها را شنید، عیسی ﵇ را دوباره بیرون آورد، تا در مقابل مردم بر او حکم صادر کند. بر کرسی داوری نشست. این کرسی بالای برندۀ سنگی یی گذاشته شده بود، که به زبان عبری آنجا را «گباتا» میگفتند. پیلاطوس به مردم گفت: این است پادشاه تان!
مردم به زور فریاد زدند: اعدام! اعدام! بر صلیب آویزانش کنید!
پیلاطوس پرسید: شما چی میگویید؟ آیا میخواهید که من پادشاه تان را بر صلیب آویزان کنم؟
امامان بزرگ چیغ زدند: غیر از امپراتور روم ما پادشاه دیگری نداریم!