عیسی ﵇ نزد والی رومی پیلاطوس برده میشود
صبح وقت بزرگان بنی اسرائیل همراه با عیسی ﵇ به قصر والی رومی پونتیوس پیلاطوس رسیدند، اما به قصر داخل نشدند، چون نمیخواستند با داخل شدن به خانۀ یک غیر بنی اسراییلی ناپاک شوند. فردای آن روز عید پناه بود و اگر آنها ناپاک میشدند، پس در تجلیل عید اشتراک کرده نمیتوانستند. به این خاطر پیلاطوس نزد آنها بیرون آمد و از ایشان پرسید: شما علیه این مرد چی اتهامی دارید؟
امامان بزرگ و سران قوم بالای عیسی ﵇ اتهامات خود را بستند، ولی عیسی ﵇ در جواب شان چیزی نگفت. پیلاطوس از وی پرسید: آیا تو اتهامات زیاد این مردم را نشنیدی؟
ولی عیسی ﵇ باز هم خاموش ماند، یک حرف هم از دهنش بیرون نشد. از دیدن این حال والی پیلاطوس بسیار حیران شد.
او رو به بزرگان کرد و گفت: اگر وی مجرم باشد، پس همراه تان ببرید و حکم شریعت خود را بر او تطبیق کنید!
بزرگان بنی اسرائیل گفتند: مطابق قانون روم به قوم ما اجازه نیست که کسی را اعدام کنیم!
با این حرف آن پیشگویی عیسی ﵇ تحقق یافت، که در بارۀ چگونگی مرگ خود کرده بود. بزرگان به پیلاطوس گفتند: این مرد را به این جرم دستگیر کرده ایم، که قوم ما را گمراه میسازد. به مردم گفته است، که به پادشاه روم مالیه ندهید و این ادعا را نیز کرده است، که من المسیح، یعنی پادشاه وعده شده هستم.
پیلاطوس دوباره به قصر خود داخل شد و عیسی ﵇ را نزد خود خواست. از وی پرسید: آیا تو سلطان بنی اسرائیل هستی؟
عیسی ﵇ در جواب فرمود: آیا تو این پرسش را از طرف خود میکنی و یا مردم دیگر در بارۀ من این حرف را برایت گفته اند؟
پیلاطوس برایش گفت: آیا من به نظرت بنی اسرائیلی معلوم میشوم؟ ترا قومیان خودت و امامان بزرگ نزد من آورده اند، که محاکمه ات کنم. آخر تو چی کرده ای؟
عیسی ﵇ در جواب فرمود: سلطنت من سلطنت دنیوی نیست. اگر میبود، پس خدمتگاران من میجنگیدند تا بزرگان بنی اسرائیل مرا دستگیر کرده نتوانند، ولی سلطنت من به این دنیا تعلق ندارد.
پیلاطوس گفت: پس تو یک سلطان هستی؟
عیسی ﵇ برایش فرمود: این حرف شماست که من یک سلطان هستم. من برای این تولد شده ام و به دنیا آمده ام که شاهدی حق را بدهم. هر کسیکه اهل حق باشد، به صدای من گردن مینهد.
پیلاطوس برایش گفت: حق! آن چیست؟
بعد از آن پیلاطوس دوباره نزد بزرگان بنی اسرائیل برآمد و برای شان گفت: در این مرد جرمی را نمیبینم.
ولی آنها با اصرار گفتند: این مرد از گلیل گرفته در تمام یهودیه حتی تا این شهر درسها داده است و مردم را بر ضد پادشاه روم تحریک کرده است.
با شنیدن این سخن، پیلاطوس از ایشان پرسید: آیا این مرد از گلیل است؟
پیلاطوس فهمید، که این قضیه مربوط ادارۀ هیرود انتیپاس حاکم ولایت گلیل است. در این روزها هیرود انتیپاس به اورشلیم آمده بود، پس پیلاطوس عیسی ﵇ را نزد او فرستاد.
وقتیکه هیرود، عیسی ﵇ را دید، بسیار خوش شد، به خاطریکه از مدت زیادی میخواست که او را ببیند. در بارۀ وی ﵇ سخنان زیادی شنیده بود و آرزومند بود که یک معجزه اش را ببیند. از عیسی ﵇ سؤالات زیاد کرد، ولی او ﵇ در جواب چیزی نگفت. آنجا امامان بزرگ و علمای شریعت موسوی نیز ایستاد بودند و به زور و شور علیه عیسی ﵇ اتهامات وارد میکردند. بعد هیرود و عساکرش بیحرمتی او ﵇ را شروع کردند، بالایش ریشخند میزدند، با تمسخر یک چپن شاندار برایش پوشاندند و وی ﵇ را دوباره نزد پیلاطوس فرستادند. قبل از این، هیرود و پیلاطوس با هم دشمنی داشتند، ولی در این روز دشمنی آنها به دوستی مبدل گردید.
در روزهای عید رواج چنین بود که والی رومی یک زندانی را به خواست مردم رها میکرد. در این وقت یک مجرم نامدار به نام براباس زندانی بود، که به ضد حکومت روم بغاوت کرده بود و قاتل هم بود. به اساس این جرایم در زندان انداخته شده بود. پیلاطوس امامان بزرگ بنی اسرائیل، سران قوم و دیگر مردم عوام را خواست و برای شان گفت: شما عیسی را به این اتهام به من آورده بودید، که مردم را گمراه میکند. من مقابل خود تان از وی بازخواست و تحقیق کردم. اتهاماتی که شما بر وی بستید، در بارۀ آن هیچ جرمی را در وی ندیدم. هیرود نیز به همین نتیجه رسید و به این خاطر وی را دوباره نزد ما فرستاد. ببینید! عیسی اینطور کاری نکرده است، که سزاوار مرگ باشد. پس عساکر من او را با شلاق خواهند زد. بعد رهایش خواهم کرد.
اما همه با یک صدا فریاد زدند: به این شخص جزای مرگ بده و در عوضش براباس را رها کن!