عیسی ﵇ از طرف امامان بزرگ و سران قوم دستگیر میشود

عیسی ﵇ هنوز این حرفها را تمام نکرده بود، که یکی از دوازده صحابی مقرب او ﵇، یهودای اسخریوطی رسید. با وی بسیار کسان دیگر نیز بودند، که شمشیر و چوب در دست داشتند. این مردم را امامان بزرگ و سران قوم فرستاده بودند. یهودای خاین قبلاً برای شان گفته بود: کسی را که ببوسم، همان عیسی است. دستگیرش کنید. او هم مستقیم به طرف عیسی ﵇ آمد و گفت: استاد، سلام! و وی ﵇ را بوسید.

عیسی ﵇ فرمود: رفیق، برای کاری که آمده ای، انجامش بده.

مردم آمده نزدیک شدند، بالای عیسی ﵇ دست انداختند و گرفتارش کردند. در این وقت یکی از اصحاب مقرب عیسی ﵇ شمشیر را کشید و گوش نوکر امام بزرگ را زده برید. عیسی ﵇ برایش فرمود: شمشیرت را در غلاف بگذار! کسیکه شمشیر را بکَشد با شمشیر کُشته خواهد شد. آیا تو نمیدانی، اگر من از پروردگار تقاضا کنم، بیشتر از دوازده لشکر فرشته را به کمک من خواهد فرستاد؟ ولی اگر چنین کار را کنم، آن پیشگویی کلام ﷲ چگونه تحقق خواهد یافت، که میگوید، رخ دادن این واقعات لازمی است.

سپس بالای گوش زخمی شدۀ نوکر دست خود را کش کرد و جورش کرد.

بعد از این، به مردمی که جهت دستگیری وی آمده بودند، فرمود: آیا من کدام مرد بغاوت کننده هستم، که با شمشیر و چوب به گرفتاری من آمده اید؟ من هر روز در حرم شریف بیت المقدس نشسته بودم و به مردم درس میدادم، اما شما در آنجا گرفتارم نکردید. به هر صورت، این همه به خاطر این واقع شده اند، که پیشگویی های نوشته های انبیا تحقق یابند.

در این وقت تمام اصحاب مقرب، عیسی ﵇ را رها کردند و از آنجا فرار نمودند. مردمی که عیسی ﵇ را گرفتار کرده بودند، وی ﵇ را مقابل امام بزرگ قیافا بردند، جایی که علمای شریعت موسوی و سران قوم جمع شده بودند. صفوان و یوحَنا به دنبال عیسی ﵇ رفتند. یوحَنا با امام بزرگ شناخت داشت، پس به وی اجازه داده شد، که به دنبال عیسی ﵇ به حویلی امام بزرگ داخل شود، ولی به صفوان اجازه داده نشد و بیرون ماند. پس یوحَنا به دروازه آمد و با خادمه یی که در دروازه موظف بود حرف زد و او به صفوان اجازه داد که داخل شود. خادمه از صفوان پرسید: آیا تو از پیروان این مرد نیستی؟ شمعون صفوان انکار کرد که نخیر، نیستم!

چون هوا سرد بود، نوکران و محافظین آتش در داده بودند که خود را گرم کنند. شمعون صفوان نیز به آتش نزدیک شد تا خود را گرم کند.

<< قبلی | بعدی >>

فهرست