عیسی ﵇ قبل از گرفتار شدنش با ﷲ ﷻ راز و نیاز میکند
بعد از این عیسی ﵇ همراه با اصحاب مقرب خود به باغی به نام جِتسِمانی تشریف برد. در آنجا به آنها فرمود: شما اینجا بنشینید. من کمی آن طرف میروم که دعا کنم.
صفوان و دو پسر زبید یعقوب و یوحَنا را با خود برد. در این وقت او ﵇ بسیار غمگین و مضطرب شد. سپس به آن سه نفر فرمود: از غم زیاد نزدیک است، که قلبم بکفد و بمیرم. شما اینجا بمانید و با من بیدار باشید.
سپس عیسی ﵇ از آنها کمی دور رفت. زانو زد و به دعا کردن به ﷲ ﷻ شروع کرد. فرمود: یا پروردگار! در مقابل من پیاله یی پُر از رنج و عذاب است. اگر تو راضی هستی، پس این پیاله را از مقابل من دور کن، اما در این باره رضای من نه، بلکه رضای تو انجام شود.
در آن اثنا از آسمان یک فرشته آشکار شد و به عیسی ﵇ قدرت داد. وی ﵇ در غم و اضطراب زیاد غرق شده بود. به دعاهای خود به جدیت ادامه داد و عرقش چنان به زمین میریخت، مثلیکه خون قطره قطره میچکد.
وقتیکه عیسی ﵇ از دعا فارغ شد، برخاست و دوباره نزد اصحاب مقرب خود رفت. میبیند که آنها از غم و اندوه خوابیده اند. عیسی ﵇ برای شان فرمود: شما چرا خوابیده اید؟ بیدار شوید و دعا کنید، که خداوند ﷻ شما را در امتحان آمدنی کامیاب کند.