بزرگی و عاجزی

در روز عبادت عیسی ﵇ به خانۀ یک رهبر فرقۀ افریسی برای صرف طعام رفت و افریسیان حاضر وی ﵇ را به دقت میدیدند. وقتیکه عیسی ﵇ دید که مهمانان آمده در این کوشش هستند که در جای بلند مهمانی بنشینند، پس به آنها یک مثال آورد و فرمود: وقتیکه کسی شما را به عروسی دعوت میکند، پس در جاهای بلند ننشینید، به خاطریکه امکان دارد نسبت به شما شخصیت بزرگتر و شریفتری هم دعوت باشد. میزبان نزد تان آمده خواهد گفت: جایت را برای این مهمان بگذار. سپس با سر خمیده از آن جای بر خواهید خاست و به پایین ترین جای خواهید نشست. بر عکس، وقتیکه مهمان میشوید، در پایین ترین جای بنشینید، تا که میزبان بیاید و برای تان بگوید که دوست، بیا بالا بنشین. با این کار در مقابل همۀ مهمانان سربلند خواهید شد. هر کسیکه خود را بزرگ بگیرد، ﷲ ﷻ او را کوچک خواهد کرد، مگر هر کسی که خود را کوچک بداند، ﷲ ﷻ او را بزرگ خواهد نمود.

سپس به آن میزبان افریسی رو گشتانده فرمود: زمانیکه چاشت یا شام مهمانی میگیری، دوستان، برادران، خویشاوندان و همسایه های ثروتمند خود را دعوت مکن. چنین نشود که آنها هم ترا دعوت کند و بدل این احسانت را ادا کنند. بر عکس این، زمانیکه مهمانی ترتیب میدهی، مساکین، معیوبین و مردم نابینا را دعوت کن. اگر چنین کردی، پس خوشبخت خواهی بود، به خاطریکه این مردم چیزی ندارند که در بدلش برایت بدهند. بدل این در روز قیامت در صف صالحین برایت داده خواهد شد.

با شنیدن این سخن، شخصی از میان مهمانان حاضر به عیسی ﵇ گفت: خوشبخت کسی است که در مهمانی سلطنت الهی جایگاهی داشته باشد.

عیسی ﵇ در جواب یک مثال آورده فرمود: یک شخص مهمانی بزرگ آماده کرد و مردم زیادی را دعوت کرد. زمانیکه وقت مهمانی رسید، به نوکر خود گفت: برو و به مهمانان بگو، همه چیز آماده است. بیایید.

نوکر هم رفت، اما همه یک یک عذر را پیش کردند. یکی گفت: من یک قطعه زمین خریده ام. باید حالا بروم و آنرا ببینم. خواهش میکنم عذر مرا بپذیر.

دیگرش گفت: من پنج جوره گاو برای قلبه خریده ام. حالا میروم که بر سر کار امتحانش کنم. معذرت میخواهم.

سومش این عذر را پیش کرد: من حالا تازه ازدواج کرده ام. به این خاطر آمده نمیتوانم.

نوکر دوباره آمد و تمام حرفها را به مالک خود بیان کرد. صاحب خانه قهر شد و به نوکر گفت: زود به سرکها و کوچه های شهر برو و مساکین، معیوبین، نابینایان و شلان را به مهمانی من بیاور!

نوکر هم رفت. پس از یک مدت دوباره آمد و گفت: مالک صاحب، مطابق امر شما من آن مردم را آوردم، اما در دسترخوان هنوز جای خالی مانده است.

صاحب خانه به نوکر گفت: به راه های بیرون از شهر برو و هر کس که پیش رویت آمد، به مهمانی دعوتش کن، تا در خانۀ من جای خالی نماند. من برایت میگویم، مردمی را که بار نخست دعوت کرده بودم، از میان آنها یکی هم نان مهمانی مرا نخواهد چشید.

<< قبلی | بعدی >>

فهرست