شهادت یحیی ﵇

قبلاً ذکر شده بود که حاکم گلیل هیرود انتیپاس، خانم برادرش فیلیپ را که هیرودیه نام داشت، به نکاح خود در آورده بود، در حالیکه فیلیپ زنده بود. یحیی ﵇ به هیرود میگفت: این کار غیر شرعی است، که تو خانم برادرت را به خود نکاح میکنی!

هیرودیه از این سخنان یحیی ﵇ بسیار خشمگین شد و در دل خود نسبت به وی کینه گرفت. پس هیرود به خاطر خوشی او عساکر را فرستاد، که یحیی ﵇ را دستگیر نموده، در زندان بیندازند. با وجود این همه، کینۀ هیرودیه نسبت به یحیی ﵇ کم نمیشد و چنان موقعی را میخواست که یحیی ﵇ را بکُشد، ولی این موقع به دستش نمی آمد، زیرا هیرود از یحیی ﵇ میترسید. میدانست که یحیی ﵇ شخص راستکار و پاک است و از این خاطر حفاظت وی ﵇ را میکرد. زمانیکه سخنان یحیی ﵇ را میشنید، قلبش بی قرار میشد، اما باز هم راضی بود که گوشش کند.

بالاخره چنان روزی رسید که دسیسۀ پلید هیرودیه عملی شد. این روز سالگرۀ تولد هیرود بود و برای وزیران و منصبداران خود و دیگر شخصیتهای برجستۀ گلیل یک مهمانی شاندار ترتیب داده بود. در این جریان دختر هیرودیه رقص کرد. رقص او برای هیرود و مهمانان دیگر لذت بخش بود. پس هیرود به او گفت: از من تقاضا کن، هر چیزی که دلت میخواهد، از تو است. من قسم میکنم، هر چیزی که میخواهی برایت میدهم، حتی تا نصف حاکمیت من!

دختر نزد مادر خود رفت و پرسید: تقاضای چی را بکنم؟

مادرش گفت: سر بریدۀ یحیی را از او بخواه!

دختر هم دوباره با عجله نزد پادشاه آمد و گفت: من همین حال سر یحیی را در یک پتنوس میخواهم!

با شنیدن این حرف، هیرود بسیار غمگین شد، ولی چون در مقابل تمام مهمانان قسم یاد کرده بود، تقاضای دختر را رد کرده نمیتوانست. پس در همان لحظه به جلاد امر کرد که سر یحیی ﵇ را بریده برایش بیاورد.

جلاد هم به زندان رفت و سر یحیی ﵇ را از تنش جدا کرد، در یک پتنوس آورد و به دختر داد. دختر هم آنرا به مادر خود برد. زمانیکه پیروان یحیی ﵇ از این واقعات باخبر شدند، برای انتقال جسد او ﵇ آمدند. آنرا گرفتند و در یک قبر دفنش کردند.

<< قبلی | بعدی >>

فهرست